گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
پیوند عاشقانه ماپیوند عاشقانه ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره
زهرا خانومیزهرا خانومی، تا این لحظه: 2 سال و 20 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

مامان هستم متولد ۶۳. امیدوارم شاد سالم و صالح باشین

عيادت از عمو ابراهيم

امروز جمعه ما رفتيم محمودآباد  از عمو ابراهيم كه عمل كرده بودند عيادت كنيم . خدا را شكر بهتر شده بودند . بابا مرتضي كه گرم صحبت با عمو بود ، من با علي زديم بيرون و چند عكس گرفتيم و توت هم خورديم . جاتون خالي .   درخت سپيدار چند تا بچه گربه   ...
31 خرداد 1392

علي ميره مهد كودك

بعد از تلاش فراوان از آخر تونستم علي را بزارم مهد . دو سال پيش علي را بردم مهد ... اما نموند و بي قراري ميكرد . شنبه 24 خرداد 92 بالاخره به قول خودش رفت مدرسه قرآن . اسم علي را در مهد ثقلين توحيد 9 نوشتم .   ...
30 خرداد 1392

متن زیبا

جاذبه  سیب، آدم را به زمین زد و جاذبه   زمین، سیب را !! فرقی نمیکند ؛ سقوط، نتیجه دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خــــداست ... خداوند متعال میفرماید: من شش چيز را در شش جا قرار دادم، ولي مردم آن را در شش جاي ديگر طلب مي كنندو  هرگز به آن نمي رسند : - من علم را در گرسنگي قرار دادم ولي مردم آن را در سيري دنبال مي كنند. - من عزت را در نماز شب قرار دادم  ولي مردم آن را در دستگاه سلاطين مي جويند .  - من ثروت را در قناعت قرار دادم  ولي مردم آن را در كثرت مال طلب مي كنند. - من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم  ولي مردم آن را در قيل و قال دنبال مي كنند. - من بلند مرتبگي ر...
23 خرداد 1392

علي را دوباره خدا به ما داد

واي چشمتون روز بد رو نبينه .... سه شنبه  تعطيل بود ما هم كارهاي عقب افتاده خونمون را انجام ميداديم كه يكدفعه فيوز برق پريد . خونه ما هم كه هنوز از برق شركت داره استفاده ميكنه و كنتور برق نداريم . مرتضي با علي سوار موتور شد و چند خونه اون ور تر رفت تا فيوز را درست كنه ... (از اينجا به بعد را مرتضي ميگه ... )مرتضي بعد چند دقيقه علي را مياره به من ميگه دست و پاي علي را بشور افتاده تو جوب... من هم دست و پاشو شستم رفتم صورتشو بشورم ديدم موهاش پر از خاك و شن هست ، شونه را آوردم سرش را مرتب كردم و لباساشو عوض كردم . كه خانوم احمد ( همسايه طبقه سوم ما - خانوم پسرخاله طاهره) آمد . يه مدتي گذشت كه مرتضي آمد گفت : فهيمه مواظب علي باش ... ميدوني چي...
21 خرداد 1392